سرنوشتمان چنین بود مابادنیاامدیم دنیابامانیامد
قانون توتنهایی من است وتنهایی من قانون عشق
خدايـــا ؛ حکایت من ، حکایت کسی بود که که عاشق دریا بود اما قایق نداشت ! دلباخته سفر بود ، اما همسفر نداشت ! حکایت کسی بود که زجر کشید ، اما ضجه نزد ! زخم داشت ، اما ننالید ! گریه کرداما اشک نریخت ! حکایت من حکایت کسی بود که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد . . ای سرنوشت ازتوکجامیتوان گریخت؟؟؟ من راه آشیان خودراازیادبرده ام.... یک دم مرابه گوشه راحت رها مکن... بامن تلاش کن تابدانم نمرده ام........ دیگر خسته ام........... 1. در زندگی و معاشرت با دیگران، نرم افزار باشیم نه سخت افزار. یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد می دانی ...؟! پزشکان که هیچ؛ حتی مأمورین بازیافت هم؛ از قلب شکسته قطع امید کرده اند ...! جا مانده ام در قصه ای که حکایت از مجنونی تنها دارد دوستت دارم قطرات منقوش بر پنجره ی زندگی است خالق نقش طراوت بچه می گه من ادمای پشت صفحه رو درست کردم اگه ادما درست بشن دنیا هم درست میشه. اگه آدما درست بشن دنیا هم درست میشه.... گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم نه لبخندمی زنیم نه شکایت می کنیم فقط احمقانه سکوت می کنیم تنها یک بار با تمام شجاعت پا به درون این سیاهی های بی پایان گذاشتم می دانستم که حقیقت باید در جایی پنهان بماند و من راه عمیق ترین غم ها را بر گزیدم جایی که حقیقت پنهان شده بسیار سرد است این ابهامی که روی صورتم حس می کنم بسیار تاریک و پر معناست لمس هایش, همه ی وجودم را در بر گرفته تاریکی به آرامی وجودم را به چنگ گرفت از وقتی که تمام امید هایم را فدا کردم و پا به روان های خرد شده ی بسیاری را دیدم که پژمرده می شوند , به آرامی جان می بازند و محو می شوند انگار که دیگر نوری هرگز پدیدار نخواهد شد هنوز می توانم حس کنم که این پایین آرمیده ام تمام نیرو هایم را با ترس و وحشت از وجودم بیرون کشیدندو حقیقت به آرامی در حال مرگ است دلم تنگ می شود ، گاهی برای حرف های معمولی برای حرف های ساده برای «چه هوای خوبی!» / «دیشب شام چه خوردی؟» برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.» / «شادی پسر زایید.» و چه قــــــــدر خسته ام از «چرا؟» از «چه گونه!» خسته ام از سوال های سخت ، پاسخ های پیچیده از کلمات سنگین فکرهای عمیق پیچ های تند نشانه های با معنا ، بی معنا دلم تنگ می شود ، گاهی برای یک «دوستت دارم» ساده دو «فنجان قهوه ی داغ» سه «روز» تعطیلی در زمستان چهار «خنده ی» بلند و پنج «انگشت» دوست داشتنی نمی دانم چرا خودم را زندانی کرده ام ؟؟؟ چرا...!!! کودک دورنم چه گناهی داشت ...؟؟؟ آیا او سزاوار این اسارت بود ...؟؟؟ گناهی نداشت، هنوز پاک است و ساده چاره ای نیست ، مگر می شود از خود گریخت ؟؟؟ آیا من واقعا بی گناه بودم ؟؟؟ نمی دانم، شاید بزرگترین گناهم زندانی و حبس روحم بود ...!!!! من روحم را به اسارت بردم ، خود من ...!!! .......... گاهی دلم آنقدر از زندگی سیر می شود که می خواهم تا سقف آسمان پرواز کنم روی ابرهایش دراز بکشم سبک ، آرام ، آسوده ... !!! مثل ماهی های حوضمان که چند روزیست روی آب ، با سایه ای از آسمان سبک ، آرام وآسوده دراز کشیده اند ... !!! ای آدمها من بریده ام.... من خیلی وقت ها پیش از زندگی بیزار شدم... من از بودن من از دیدن من از همه چیز بیزاز شدم... اما راستش اگر بگویم مرا از زندگی بیزار کردند.... نمی گویم کی ها مرا بیزار کردند..... نمی گویم کی ها مرا به عمق درد رساندند.... اما میگویم من زاده دردم... میگویم من درد لا علاج بودم.... دیگر نه آرزوی دارم و نه کینه ای... آنچه در من انسانی بود از دست دادم... گذاشتم گم بشود... زندگانی ام برای همیشه گم شد. وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج ميگذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج ميدهد. بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم وتازه داشته باشد بیا گناه کنیم نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی تمام آخرت خویش را تباه کنیم به شور و شادی و شوق و شراره تن دهیم و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم برای سرخوشی لحظه ها هم که شده بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم
مهتاب خانم این یعنی ...... کسی که واقعیت را پنهان نگاه میدارد، تظاهر میکند و همیشه میخواهد راحت و خوب و کامل به نظر دیگران برسد، در واقع بار سنگینی را بر دوش خود قرار میدهد. سرباز زدن از پذیرش واقعیتها و عدم اتکاء به نفس، ما را از خودمان بیگانه میسازد. هسته اصلی یک زندگی سالم، یکی بودن و رو راست بودن با خود است. ان زمان كه فرزند از شدت بيماري در اغوش مادر مي پيچد و مادر با دلي پر از غم و جيب هايي خالي از پول به داروي فرزندش كه در قفسه هاي داروخانه چشمك مي زند نگاه مي كند!!! حال اين مادر را فقط خدا مي داند و بس ان زمان كه كارگر كارخانه دوستش را در حال دزدي ديده است اما اكنون او به دزدي متهم شده است و او بدون انكه دوستش را لو بدهد در حال اخراج از كارخانه است!!! حال اين كارگز را فقط خدا مي داند و بس ان زمان كه پسر بچه اي كنار قفسه هاي سوپرماركت ايستاده است تا براي خودش خوراكي بخرد اما صاحب سوپر ماركت ادر حالي كه نمي داند ان پسر قلدر از او دزدي كرده است مچ اين پسر بچه را به عنوان دزد گرفته است!!! حال ان پسر بچه را فقط خدا مي داند و بس ان زمان كه زني از روي مهرباني برگه هاي ازمايش را تغيير مي دهد تا شوهرش نفهمد كه عيب بچه دار نشدن از اوست. اكنون در راهروهاي دادگاه منتظر طلاقي است كه شوهرش در خواست داده است ان هم به علت نازايي خانمش!! حال اين خانم را فقط خدا مي داند و بس ان زمان كه پسر بچه شيطون و بازيگوش براي اولين بار نمره بيست گرفته است و با خوشحالي تمام منتظر پدرش است تا به او نشان بدهد. پدري كه امروز در معدن زغال سنگ جان داده است!!! حال اين پسر بچه را فقط خدا مي داند و بس ان زمان كه پدر بعد از قولي كه براي خريد عروسك سالها به دخترش داده است با دخترش براي خريد بيرون رفته است كه موتورسواري كيف او را قاپيده است!! حال اين پدر را فقط خدا مي داند و بس ان زمان كه دوستي فقط مي داند دوستش مشكل دارد اما نه او مشكلش را باز گو مي كند و نه او قادر است كه بداند مشكل دوستش چيست و فقط بايد شاهد رنج كشيدن و غصه خوردن دوستش باشد!!! حال ان دوست را فقط خدا مي داند و بس غربت خودم را احساس می کنم غربتی در این دنیای غریب شکوه شکفتن در من پژمرده هیجان صدا در من شکسته بغض در گلوگاه دقایقم خفه شده و اشک ها یکی پس از دیگری بر گونه آرزوهایم می چکد آری ، آغاز دوباره زیست و هزاران بار مردن یعنی این یعنی پا نهادن در جاده بی انتهای هیچ یعنی گم شدن در پستویی از تنهایی یعنی در گور گناهانت خشکیدن یعنی انگشتانت را در چرخ شعرهایت له کردن من فرق سپیده و شامگاه را نمی دانم برای من همیشه همه چیز سیاه است و شاید در اوج شادی هایم خاکستری رنگ شود چهره هیچ کس را به یاد نمی آورم کسی برایم به یاد ماندنی نیست پرواز برایم ممکن نیست چرا که نه فرشته ام ٬ نه پرنده من انسانم ، انسانی از جنس خاک نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه بی جواب! می ترسم یا نه؟! فقط می دانم که…..محتاجم! محتاج سکوت ستاره! محتاج لطافت صبح! محتاج صبر خدا! زندگي همان روزهايي بود كه زود رفتنش را آرزو مي كرديم... خدایا حواست هست صدای هق هق گریه ام از همون گلویی میاد که تو از رگش به من نزدیکتری................ خدایا خیلی خسته ام خارج از توان.....ولی هیچ وقت دوستم خسته نباشد مرا ملالی نیست!! خدایا حوصله ای ندارم ...اما اگر دوستم با حوصله باشد مرا غصه ای نیست!!! خدایا نه راه پس دارم و نه راه پیش...اگر دوستم برای زندگیش با برنامه باشد مرحمی هست بر زخم من!! خدایا مقاومت و استقامت من خیلی کم شده است... اما اگر دوستم پیروز باشد من خوشحالم!! خدایا از داشته های دوستم بسیار خرسندم و از نداشته های او به اندازه دنیا غمگین پس نداشته هایش را به او ببخش که تو بهترنی و دوست من لایق و شایسته بهترین داشته ها!!! به کعبه گفتم من از خاکم تو از خاک چرا باید که من دورت بگردم؟ ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم کـــــــــاش گــــــاهـــــــے زنــــــــــــــــــدگـــ ـے [◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►] داشتـــــــ ...
همیشــــ ـــ ـه از آمدن ِ نــ بر سر کلماتــــــ ـــ ـ مـی ترسیــدَم !
نـ داشتن ِ تو ...نـ بودن ِ تو ...
نـ ماندن ِ تو ...
.
.
.
کــاش اینبــار حداقل دل ِ واژه برایــــ ـــ ـم می سوختـــــ ـــ ـ
و خبــری مـی داد از
نـ رفتن ِ تـــو ..
رد پاهایم را پاک می کنم
به کسی نگویید
من روزی در این دنیا بودم.
خدایا
می شود استعـــــفا دهم؟!
کم آورده ام ...!
نـتــرس از هجـــــ ـــ ـوم حـضــــــ ــــ ــورم ..
چــــیزی جــــ ـــ ـز تـــنــهایی با من نیـــستـــــ ـــ ـ ..
ايـن روزهــا حرفهـــايم
بويـــِ نـ ـاشـــکري مي دهنــد ...
امـــا تـــو...
بـه حســـاب تنهــ ــ ـايي و درد دلــ بگـــذار...!
2. در سایت زندگی، همیشه لینکِ (Mohabbat) داشته باشیم و هیچگاه برای این سایت، فیلتر نگذاریم.
3. برای پسوند فایل زندگی اجتماعی و خانوادگی، از سه کاراکتر "ع"، "ش" و "ق" استفاده کنیم.
4. هیچگاه قفل سی دی قلب مردم را نشکنیم. که "تا توانی دلی به دست آور، دل شکستن هنر نمیباشد".
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست
این قصه دیگر همچو آغازش جایی برای لیلی بی وفا ندارد
+ میدانی چقدر دوستت دارم !؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
چیست درکوشش بی حاصل موج؟
چیست درخنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت بدان می نگری؟
نه به باد،
نه به آب ،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
من به این جمله نمی اندیشم!
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه کوه،
صحبت چلچله راباصبح،
نبض پاینده هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را میشنوم، میبینم!
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم!
ای سرا پا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم!
همه وقت،همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!
تو بدان این را تنها تو بدان،
تو بیا! توبمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب!
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر!
تو ببند!
تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان!
توبمان با من تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من ، همین یک نفس از جرعه جانم باقیست!
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
بگذار از اول دوره کنیم !
می ترسم ...
میترسم خودم را در گوشه ای از همین کوچه " تنها " پیدا کنم .
میترسم خودم را در حال سنگ زدن به تمام پرنده هایی که نیستند ، در حال سنگ زدن به این زندگی مرداب وار ، در حال سنگ زدن به شاعرانی از تبار دیوانه ها پیدا کنم . بگذار راستش را بگویم ...
می ترسم خودم را " بدون تو" پیدا کنم .
نگو مرا نشناختی که تو را بهتر از خود می شناسم .
می دانم که تو هم مثل من طاقت نگاههای نا آشناترینان با تبار شاعران دیوانه را نداری .
می دانم که در تمام این مدت با تمام رؤیاهایم همراه بوده ای اما ....
خودت ببین
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
این وادی پریشانی گماردم,
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم
كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم
مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم
چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم
بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم
نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر ميشوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی ميکنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار ميبیند...
مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف ميشود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا ميرود فرح یا نامزد اوستا به فرانسه ..
در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان ميشود. و در نامه ای از مهرداد اوستا ميخواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را ميسراید..
“دوستان مرا از یاد نبرند . . .”
الهی!
چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر...و چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر...
آهنگر سر به زیر آورد و گفت :« وقتی که می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم . سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید . اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را کنار می گذارم . همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا ! مرا در کوره های رنج قرار ده اما کنار نگذار ! »
احساساتتان را بیان کنید.
هیجانات و احساساتی که سرکوب یا پنهان شده باشند به بیماریهایی نظیر ورم معده، زخم معده، کمر درد و درد ستون فقرات منجر میشوند.
سرکوبی احساسات به مرور زمان حتی میتواند به سرطان هم بیانجامد. در آن زمان است که ما به سراغ یک محرم میرویم و رازها و خطاهای خود را با او در میان میگذاریم!
گفتگو، صحبت کردن، کلمات وسیله درمانی قدرتمندی هستند.
اگر نمیخواهید بیمار شوید؛
تصمیمگیری کنید.
افراد دو دل و مردد دچار دلهره و اضطراب هستند. دو دلی و بیتصمیمی باعث میشود که مشکلات و نگرانیها روی هم انباشته شوند.
تاریخ انسان بر اساس تصمیمگیریها ساخته شده است.
تصمیمگیری دقیقاً به معنی چشمپوشی آگاهانه از بعضی مزایا و ارزشها برای به دست آوردن بعضی دیگر است.
افراد مردد در معرض بیماریهای معدی، دردهای عصبی و مشکلات پوستی قرار دارند.
اگر نمیخواهید بیمار شوید؛
به دنبال راه حلها باشید.
افراد منفی، مشکلات را بزرگ میکنند و راه حلها را نمییابند. آنها غم و غصه، شایعه و بدبینی را ترجیح میدهند.
روشن کردن یک کبریت بهتر از تاسف خوردن از تاریکی است. زنبور، موجود کوچکی است اما یکی از شیرینترین چیزهای جهان را تولید میکند. ما همانی هستیم که میاندیشیم.
افکار منفی باعث تولید انرژی منفی میشوند که آنها نیز به نوبه خود تبدیل به بیماری میگردند.
اگر نمیخواهید بیمار شوید؛
در زندگی اهل تظاهر نباشید.
مثل یک مجسمه برنزی با پایههای گِلی. هیچ چیز برای سلامتی بدتر از نقاب به چهره داشتن و زندگی کردن با تظاهر نیست.
این گونه افراد زرق و برق زیاد و ریشه و مایه اندکی دارند و مقصد آنها داروخانه، بیمارستان و درد است.
اگر نمیخواهید بیمار شوید؛
واقعیتها را بپذیرید.
کسانی که این را نمیپذیرند، حسود، مقلد، مخرب و رقابت طلب
میشوند. پذیرفتن انتقادها، کاری عاقلانه و ابزار درمانی خوبی است.
اگر نمیخواهید بیمار شوید؛
اعتماد کنید.
کسانی که به دیگران اعتماد ندارند نمیتوانند ارتباط خوبی با دیگران برقرار کنند و نمیتوانند رابطه پایدار و عمیقی با دیگران به وجود آورند.
آنها معنی دوستی واقعی را درک نمیکنند. بیاعتمادی باعث کاهش ایمان فرد میگردد.
اثری از: دکتر دراتسیو وارلا
از هر روز گلایه و گریه
خسته ام
از هر روز بودن و مردن
خسته ام
از هر روز شکستن و بستن
خسته ام
می فهمی؟
از اینکه می خواهم و نیست
از اینکه هست و نمی خواهم
می داند میمیرم
میدانم مرده است!
خسته ام
زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم اما باختیم
کاخ خود بر روی دریا ساختیم
لمس باید کرد این اندوه را
بر کمر باید کشید این کوه را
زندگانی با همین غم ها خوش است
با همین بیش و همین کم ها خوش است
باختیم و هیچ شاکی نیستیم
بر زمین خوردیم و خاکی نیستی
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانهی زن شد .
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت :
«این زن، هرزه است به خانهی او نروید»
بودا به کدخدا گفت :
«یکی از دستانت را به من بده»
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .
آنگاه بودا گفت :
«حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمیتواند با یک دست کف بزند»
بودا لبخندی زد و پاسخ داد :
هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده
نیز هرزه باشند .
بنابراین مردان و پولهایشان است که از این زن، زنی هرزه ساختهاند .
برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش
Power By:
LoxBlog.Com