سرنوشتمان چنین بود مابادنیاامدیم دنیابامانیامد
قانون توتنهایی من است وتنهایی من قانون عشق
سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند. يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد. مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد. به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد. اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت : عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود. در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد. زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود. پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد. دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود. روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد. سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري ' با ببرش وداع كرد. بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد : عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد. ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد: نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است. اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود. اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود. براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند. محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند. عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است. محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست. بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد. در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها ' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست. مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است. پس : معجزه ي عشق را امتحان كن ! کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ کاری نمی توانند بکنند. با خو گفتند: بهتر است از خدا کمک بخواهیم. دست به دعا شدند،برای اینکه ببیند دعای کدام یک زودتر مستجاب می شود. آنها به گوشه ای از جزیره رفتند و نخست از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول،درختی یافت و میوه های آن را خورد. هر چند مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد،مرد اول از خدا همسر و همدمی خواست، فردای آن روز کشتی دیگری غرق شد،زنی نجات یافت و به همسری مرد اول در آمد. اما در دیگر سو،مرد دوم هیچکس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست و روز بعد تمام چیزهایی که خواسته بود به گونه ای معجزه وار به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت... سرانجام مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت،او خواست بدون مرد دوم،به همراه همسرش از جزیره برود. پیش خودش گفت مرد دیگر حتما" شایستگی نعمت های الهی را ندارد.چرا که در خواستهای او پاسخ داده نشده اند! زمان حرکت کشتی،ندایی آسمانی شنیده شد : چرا همسفر خود را در جزیره رها میکنی؟ پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه از آن خود من است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواستهای او پذیرفته نشد،لابد لیاقت این چیزها را ندارد. -اشتباه می کنی... این نعمت ها زمانی به تو رسید که ما تنها خواسته او را اجابت کردیم. مرد با حیرت پرسید :مگر او چه خواست که من باید مدیون او باشم ؟ -او خواست که تمام خواسته های تو برآورده شوند. از کجا معلوم که همه نعمت های ما حاصل درخواسهای خود ما باشند، شاید کسی، گوشه ای، دست دعا برای ما برداشته است... از دلنوشته های پروفسور حسابی (پدر فیزیك ایران) از چوپان پیری که دیگر توان چوپانی نداشت ، پرسیدند چه خبر؟ با لحن تلخی گفت: گرگ شد ، آن برّه ای که نوازشش میکردم وقتی دلتنگت می شوم ... وقتی عطر تنـ مـ خـ صفای عالم عشقت گمانم جاودان می بود که عشق و مهر ونامت را به سینه جاودان کردم به عشقت رنجها بردم چو وصلت آرزویم بود زجورت ای حبیب دل زچشمم خون روان کردم دمی در عالم مستی در آغوشت نهان بودم چه شبها با خیال تو به رویاها سفر کردم وجودت اختر قلبم دو چشمت آفتاب دل خدا میداند و قلبم ز جورت پشت من خم شد زندگی شهد گلی است که زنبور زمان میمکدش آنچه میماند عسل خاطره هاست امروز با هم بودن را تجربه میکنیم وشاید فردا به یاد هم بودن را پس امروز را زیبا کنیم به حرمت خاطرات فردا اگر ديديد كسي با يك "تق" وا داد انگاه با هزاران "تق" درب قلبتان را به رويش باز نكنيد! بـلـنـد بـخـوان درشــت بـنـويـس آويـزه ي گـوشـت كـن كـه «تقوا» آن نـيـسـت كـه بـا يـك«تق»،وا بـرود... همیشه یادتان باشد که زندگی پیشکشی است برای شادمانی و خوب زیستن لبخند زیباترین آرایش هر فرد است و مثبت اندیشی کلید خوشبختی. زندگی کوتاه تر از آن است که خود را بخاطر مسائل بی ارزش دچار استرس کنید. از همه لحظه های عمرتان لذت ببرید , کمتر قضاوت کنید و بیشتر بپذیرید و مادامی که به کسی آسیب نمیرسانید همانگونه که دوست دارید زندگی کنید و اهمیت ندهید که دیگران درباره شما چگونه فکر میکنند و چه می گویند. امروز روزیست که تو را می بینم، برایت گل رز گرفته ام، بیا که چشم انتظارم!! باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم یاد خـــــــــــدا را برایتان آرزو دارم خــــدا تنها روزنه امیدی است كه هیچگاه بسته نمی شود، تنها كسی است كه با دهان بسته هم می توان صدایش كرد، با پای شكسته هم می توان سراغش رفت، تنها خریداریست كه اجناس شكسته را بهتر برمی دارد، تنها كسی است كه وقتی همه رفتند می ماند، وقتی همه پشت كردند آغوش می گشاید، وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود و امپراتوری است كه دلش با بخشیدن آرام می گیرد و نه با تنبیه .... خـــــــــــدا را برایت آرزو دارم چند روزي احتمالا نباشم پس كمتر به وبلاگ سر مي زنم باران همیشه می بارد، اما مردم ستاره هارا
بیشتر دوست دارند . نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن ميداني غم چيست؟ وقتي بعد از مدتها بهترين دوستت را مي بيني و صدايش ميكني! ميداني درد چيست؟ وقتي دو عاشق بعد از مدتها همديگر را ببينند اما هر كدام با شخص ديگري همراه باشند! درد اينجاست كه بايد بي تفاوت و سرد از كنار هم عبور كنند و كوله بار خاطراتشان را به دوش بكشند! هیچ چیزلذت بخش تراز این نیست که یک نفراحساست روبفهمه بدون اینکه بخوای حالیش کنی من از تو فرشته نساختم! چون چیز ساختنی هر چند هم که مثل فولاد سخت و محکم باشد بالاخره از بین می رود اما مهر تو و محبت تو نشان از فرشته بودن تو دارد شاید در گذر زمان همه چیز تغییر کند چهره تو… زندگی تو… امکانات تو… و غیره تو… اما تو همچنان فرشته می مانی تو فرشته ای................. فرشته زميني! حبيبه دلها! ارزوي قلبها! محبوبه زيبا! روياي شيرين! عاطفه با محبت! ياس سفيد! نازنين دوست داشتني! وفاي مهربان! دوست صبور! شيرين بي انتها! دختر مهربان! مهتاب پاك و معصوم! مرا ببخش! با تمام وجودت و مثل هميشه مرا ببخش! -كه قدرت دستانم كم است و نمي توانم چرخهاي روزگار را به كامت بگردانم! -كه اراده ام ضعيف است و نمي توانم انچه را كه شايسته اش هستي به انجام برسانم! -كه فاقد هنري هستم كه بتوانم شادي را به تو هديه بدهم! -كه نتوانستم و نمي توانم براي درمان بيماريت كاري كنم هر چند كوچك! -كه نتوانستم انجه را كه شايسته اش هستي به تو ببخشم! -كه نتوانستم بجز ازار و اذيت و درد سر و زحمت چيز ديگري برايت به همراه داشته باشم! -كه شايسته بهترين ها و زيباترين ها و والاترين ها و...هستي و تا ابد و تا زماني كه حيات دارم هيچ كاري از دستم برايت ساخته نيست! مرا ببخش!! ديشب معصوميت چشمهايت را ديدم و از خودم خيلي خجالت كشيدم! ديشب اشك هايت را ديدم و مهرباني قلبت را لمس كردم! ديشب زيبايي سيرت و صورتت را ديدم و غرور بيجايم در هم شكست! ديشب نگاه پاك و ساده ات را ديدم و از انچه در ذهنم بود اب شدم! ديشب شرم و حيا را در لبخند مهربانانه تو ديدم و از خودم خيلي بدم امد! ديشب محبت را روي لبهاي دخترانه ات ديدم و بر رفتار خودم افسوس خوردم! ديشب صداقت را در گفتارت ديدم و فهميدم حقيري بيش نيستم! ديشب احساس پاكت را حس كردم و فهميدم چه دنياي پستي دارم! ديشب درهاي پاكي كه روي صورتت مي غلتيد را ديدم و فهميدم لياقت تو وجود پاكيست كه من هرگز نيستم! ديشب بغض دخترانه ات را احساس كردم و فهميدم من در برابر منش نيك شما هيچم! ديشب مهرباني را در صورت معصومانه شما ديدم و از خودم خجالت كشيدم! ديشب براي اولين بار به پوچي خودم و به گل بودن شما براي هميشه پي بردم!! ديشب شبي بود به وسعت تمام عمر من!و افسوس كه قديمي ها راست گفته اند "عمر خيلي كوتاهست" امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم جای اینکه بپرسه “چته ؟ چی شده ؟” ؛ بغلت کنه و بگه “گریه کن” … رویاهایت را باور میکنم با تو در شادی ها سهیم می شوم اشک هایت را پاک می کنم به تو امید میدهم در ناراجتی ها به تو ارامش می بخشم به حرف هایت گوش میدهم با تو میخندم راه بهتر را نشانت می دهم و حقیفت را می گویم و تشویقت می کنم نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که اورا دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواهد به برگ گل نوشتم من که اورا دوست میدارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند عطر هميشه بوي خوبي دارد چه در بيابان و چه در كوه! گلاب هميشه خوشبوست چه در خانه فقير و چه در خانه غني! انسان مهربان و بدون ريا هميشه حس خوب دارد چه تنها و چه در كنار ديگري! حس خوب از درون خودت هست نه ديگري.... قدرش را بدان و هميشه جاريش كن.... زندگي با خوباني مثل شما رنگ و رو مي گيرد.... چه حس خوبیه وقتی میدونی بین همه ی این ادمایی که نسبت بهت بی تفاوتن یکی هست که با تمام مشکلاتش هنوز بهت فک میکنه ودوست داره وچقدرسخته که هیچ جوره نمی تونی محبتشوجبران کنی. مهتاب تسليم مگر دستهاي بالايم را نمي بيني مگر بغض در گلويم را نمي بيني مگر اشكهايم را نمي بيني من توانايي جبران اين همه محبت را ندارم لطفا................... چتر حمایت او را احساس می کنی..زمانی که خواهر توست زن که باشی دربارهات قضاوت میکنند؛ دربارهی لبخندی که بیریا نثار هر احمقی کردی! دربارهی زیباییات ... که دست خودت نبوده و نیست! دربارهی تارهای مویت که بیخیال از نگاه شکآلودهی احمقها از روسری بیرون ریختهاند! دربارهی روحت، جسمت، دربارهی تو و زن بودنت قضاوت میکنند! تو نترس و زن بمان احمقها همیشه زیادن!!!! نترس از تهمت دیوانههای شهر که اگر بترسی رفته رفته زنِ مردنما میشوی! یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای مردانه ...نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند «... مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند. وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستمان داشتند ولی رفتند... یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل... همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از اینها نباشند... ما هم برای خودمان خوشیم! مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه مارا با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلن نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند! مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند.. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی... مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما. بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند. مردها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم... بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است. قسم به حرمت دلهای پاک مادر از دل فرزند خودش خبر ندارد هیچ کس از دل کسی خبر ندارد حتی دوست از دل دوستش خبر ندارد رازهایی هست که همیشه راز می مانند بین خود و خدای خود حرفهایی هست که فقط با خدای خودت میتوانی بگویی حرفهای دلم را نتوانستم هیچ وقت به تو بگویم و هیچ وقت هم نمی توانم بگویم گاهی اوقات نبایستی حرفهای دل را زد چون می توانند دریای دل را به تلاطم بیندازند متهم شدم! مقصر شدم! گناهکار شدم! دوست خوبی نشدم! و هزار چیز دیگر !چون فقط بخاطر دوست داشتنت سکوت کردم!
بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!
داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.
همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.
انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!
انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.
همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !
عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.
دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.
عشق در لحظه پدید می آید
و دوست داشتن در امتداد زمان
و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.
راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود :
انسان چیست ؟
شنبه: به دنیا می آید.
یكشنبه: راه می رود.
دوشنبه: عاشق می شود.
سه شنبه: شكست می خورد.
چهارشنبه: ازدواج می كند.
پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.
جمعه: می میرد.
فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...
ـت را می خواهم ...
ـن به باد هم التماس می کنم
ـدا که جای خود دارد !
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای مهال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم...
دلی پر مهر و احساسی به راهت نیمه جان کردم
دوصد دم در غم و ماتم زجورت من فغان کردم
چه رویاها به عشق تو به آهی نوش جان کردم
هزاران کاش می دیدی زهجرت من چسان کردم
دل از تو برنمی گیرم وصالت رانشان کردم
کاش یکی پیدا میشد که وقتی میدید گلوت ابر داره و چشمات بارون ، به
گرمای محبت او را احساس می کنی...............زمانی که دوست توست.....
هیجان و عشق او را احساس می کنی...............زمانی که عاشق توست.......
پرستش وایثار او را احساس می کنی...........زمانی که مادر توست....
دعای خیر او را احساس می کنی..........زمانی که مادر بزرگ توست
و باز هنوز او استقامت دارد...................
قلب او بسیارظریف و شکننده است
بسیار شوخ و شیطان............
بسیار فریبا............
بسیار بخشنده..............
بسیار خوش آهنگ..............
او یک زن است................
او زندگی است
Respect And Love her
به او احترام بگذار و به او عشق بورز
Power By:
LoxBlog.Com |